نه میشه با تو سر کنم نه میشه از تو بگذرم بیا به داد من برس من از تو مبتلا ترم بگو کجا رها شدی بگو کجای رفتنی من از تو در گریز و تو چرا همیشه با منی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هفته ٢۴ بارداری ، به علت پاره شدن کیسه آب ،پسرکم رفت.................. این وبلاگ رو به عشق اون درست کردم ، حالا که نیست نمیدونم دوباره برگردم یا نه، شاید اگه خدا بهم یه فرشته دیگه بده دوباره بیام و از اون بنویسم ،شاید!!!!!!! ٠٧/٠۶/٨٩ بالاخره روزی که کلی منتظرش بودم رسید. دیروز بعداز 2 ساعت منتظر نشستن تو مطب دکتر بالاخره معلوم شد این قند عسل ما جنسیتش چیه حالا دیگه میتونم خرید کردن رو شروع کنم ، تا الان همش چیزهای خوشگل میدیدم به احمد میگفتم کاش میدونستم دختره یا پسر تا بتونم براش خرید کنم. خوب حالا پیش به سوی خرییییییییییییییییییییید. پسرم از خدا میخوام همیشه سالم باشی. خدا جونم خودت مواظب پسرکم باش. عشق من تولدت مبارک ١٨.۵.٨٩ تولد احمد بود ، ولییییییییییییییی طفلی خیری از تولدش ندید. و اما داستان چی بود، ٢ روز قبل یعنی ١۶ مرداد رفتم آزمایش غربالگری دادم و جوابش روز هجدهم آماده شد، به احمد گفتم زودتر بیاد تا با هم بریم جواب آزمایش رو بگیریم و بعد بریم بیرون برای تولدت. گرفتن آزمایش همانا و دیدن یک نمودار مشکوک تو آزمایش همانا، از وقتی آزمایش رو گرفتم گریه کردم تا شب ، رفتیم خونه دیگه برامون حالی برای بیرون رفتن نمونده بود، احمد همش دلداریم میداد ولی من تا یادش می افتادم میزدم زیر گریه. خلاصه بابایی مهربونمون امسال اصلا نفهمید روز تولدش چی شد. البته شب حدود ساعت ٩ رفتیم بیرون یه دور زدیم و یه شلوار برای احمد خریدیم ولی خوب خیلی دلم سوخت ، کاش این اتفاق یه روز دیگه می افتاد تا احمد هم روز تولدش این همه غصه نخوره. ولی اینم بگم ، فرداش احمد رفت جواب آزمایش رو به دکتر نشون داد و دکتر گفت: تو جواب اینطوری نشون میده ولی معمولا مشکلی نیست ، بعد هم رفتیم یه سونو گرافی کردیم ،همه چیز خوب بود و مشکلی نبود (خدا رو شکر). الان تو هفته ١۶ بارداری هستم و عشق کوچیکم ١۶ سانت قد کشیده و ١٢٣ گرم وزنشه. خدایا همه کوچولوها رو سالم و سلامت بزار تو بغل مامان و باباهاشون ، این گل منم هیچوقت فراموش نکن. (آمین) مامان و بابا خونه رو فروختن ، خونه ای که هم سن من بود ، یه خونه پر از خاطره ،ولی خوب خودشون صلاح دونستن که این کار رو بکنن. خوب بعد از 30 سال دیگه فرسوده شده بود و نیاز بود بهش رسیدگی کلی بشه که مامان و بابا دیگه با سن و سالی که دارن حوصله و توان این کار رو ندارن، براشون خیلی بهتره که برن یه جایی که هم کوچکتر باشه و هم نوساز. حیف نوبت نی نی من که شد ، مامان پری بعد از عمری تو خونه مستقل زندگی کردن حالا داره آپارتمان نشین میشه. دیگه حیاطی نیست که گلم بتونه توش بدو بدو کنه. روز سه شنبه ٢٢ تیر ماه بعد از یکبار کنسلی وقت دکترم (به خاطر مسافرت دکتر) ، با احمد رفتیم پیش دکتر امینی ،دل تو دلم نبود که گل کوچولومو ببینم. واییییییییی که چه حالی داره دیدنش ، فسقلی داشت ورجه وورجه میکرد ، دست کوچولوش رو دیدم ، کلی کیف کردم. این سونوی که انجام دادم ،سونوی ان تی بود ، خدا رو شکر همه چیز خوب بود. پنجشنبه شب (١٠/۴/٨٩) بابایی مهربون داشت زنگ موبایلش رو تنظیم میکرد، با تعجب پرسیدم صبح کجا میخوای بری ،هی اذیت کرد نگفت ، یه دفعه خودم حدس زدم ، گفتم میخوای برامون حلیم بخری ،بابایی جون خندید، هرچی گفتم بابا تابستونه گیر نمیاری ، گفت حالا برم شاید بود. خلاصه من که حریفش نشدم. بابایی خوبمون ساعت ۵ صبح بیدار شد و رفت ،ولیییییییییییییی گیر نیاورده بود ،یک ساعت و نیم تو خیابون ها دور زده بود ، الهی قربونش بشم ،ولی نبوده. فرداش از دوست چاقالوش (ببخشید خوب چاقالوئه دیگه) پرسیده بود ،بهش آدرس داده بود. بابایی دوست داریم ، خیلی خوبی ، مهربونی. الان که دارم این مطلب رو مینویسم نی نی گلم 8 هفته و 2 روزشه ، خدا رو شکر این مدت مشکل خاصی نبوده و ویار هم خیلی خفیف دارم. بابا احمد خیلی بهمون میرسه، دستش درد نکنه و اما مامان آیلا ، منم خیلی شکمو شدم و طاقت گشنگی ندارم ، خدا رحم کنه ، فکر کنم ماهای آخر مثل کدو قلقله زن بشم. دیگه شلوارهای قبلیم رو نمیپوشم ، رفتم یه شلوار جین بارداری خریدم ، تا هم نی نی راحت باشه و هم مامانیش خوش تیپ باشه. خلاصه همه چیز آرومه و روزهای خوبی رو دارم میگذرونم خوب اینم عکس اولین سونوی جیگر مامان. محدوده سیاه ساک حاملگیه ، دکتر بهم یه چیزی هم نشون داد و گفت اینم تحفه (ببخشید خوب دکتر گفت ) منم کلی تو دلم ناراحت شدم که چرا دکتر به بچم میگه تحفه ، ولی بعدا از دوستم صدف پرسیدم ، گفت به بچه های منم همینو میگفته. راستی تو نوشته قبلی یادم رفت بگم، بعد از اینکه از مطب دکتر اومدیم ، زنگ زدم به الهه گفتم دیگه رسماً برای nامیم بار داری عمه میشی ، به راهله هم اس ام اس دادم ، بعد رفتم خونه مامان ، از اونجا هم به واله اس ام اس دادم ، خلاصه تموم شهر رو خبر کردم.
، بلهههههههههههههههههههه یه پسر جیگر. همه بهم گفته بودن به محض اینکه فهمیدی خبر بده ، آخه پسرم کلی طرفدار داره بابا 



، مامان پری هم تا من حرف از یه غذایی میزنم سریع برام میپزه ، دست اونم درد نکنه. بابا هوشنگ هم همش میپرسه چی بخرم 
ولی عیبی نداره فدای سر عشق کوچولوم. یه ذره هم اعصاب معصابم ریخته به هم که اونم با همکاری بابا احمد حله.


نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۸/۱٥ساعت
۱٠:٤۳ ق.ظ توسط آیلا نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٦/۸ساعت
٢:٥٦ ب.ظ توسط آیلا نظرات () |
نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٥/٢۳ساعت
۱٢:٠٤ ب.ظ توسط آیلا نظرات () |
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧ساعت
۱۱:٢٢ ق.ظ توسط آیلا نظرات () |
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٢۸ساعت
٩:٤۸ ق.ظ توسط آیلا نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳ساعت
۱٢:٥۱ ب.ظ توسط آیلا نظرات () |
نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۳/۳٠ساعت
۱۱:٢٧ ق.ظ توسط آیلا نظرات () |
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت
٢:٠٧ ب.ظ توسط آیلا نظرات () |

